سيد محمد باقر برقعى
382
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به چشم دوستانش زندگى بخش * براى دشمنان سفله گور است سوار سخته داند ، نسل شبديز * در اين اقليم سلطان ستور است ز تازى تاز هم جان را بدر برد * نه اين جولانگه هر مار و مور است سپيدى بر سراپاى سترگش * نه كافور و كفن برف است و نور است زمستانش چنين افسرده منگر * بهار آيد همه شور و نشور است ستون آسمان است و پگاهان * گرامى مطلع زهد و ظهور است چند رباعى نقّاش من بومم و تو هنرور نقّاشى * بر بوم بدون پرسشى كنكاشى گاهى تو فرشته مىنگارى ، گاهى * نفرين شدهاى ، قلندرى قلّاشى گاهى . . . گاهى - به قياس - برده هم آزاد است * طرّار قتال كرده هم آزاد است با ساز نسيم تا برقصد ، گاهى * در پشتِ دريچه پرده هم آزاد است شرط بگذار بحالِ خويشتن باشم شعر ! * معقول ميان مرد و زن باشم شعر ! بردار زمام خويش از گردنِ من * شرط است كه را دوبى رسن باشم شعر ! تبر تبر در دست ابراهيم باليد * كه اينك بت شكارى جلد و جاويد دريغا در كفِ جنگلستيزان * به هر ضربت دريغى گفت و ناليد